رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

انتظار به پایان رسید

1391/3/14 17:02
نویسنده : رومینا
326 بازدید
اشتراک گذاری

سلام امید زندگی من و بابایی

بالاخره بعد از 9 ماه انتظار 3شنبه 9 خرداد ساعت 9:05 دنیا اومدی شدی همه  عشق من و بابا احسان . شب  خیلی استرس داشتم دوست نداشتم ساعت بگذره از طرفی هم بی صبرانه دوست داشتم زودتر ببینمت خلاصه شب سختی داشتم  و بابایی کلی باهام حرف زد و دلداریم میداد. الهی قربونش بشم که اصلا دوست نداشت استرس داشته باشم  تووی این  مدت خیلی به من کمک کرد واقعا نگذاشت  اب تو دلم تکون بخوره .ساعت رو برای 6:30 روی زنگ گذاشتیم .و ساعت 1 بود که خوابم برد . با صدای زنگ از خواب بیدار شدم تموم اون 9 ماه که با هم بودیم جلوی چشمم اومد دلم می خواست یک دل سیر گریه کنم  اون تکون خوردنات اون سکسکه کردنت دلم نمی خواست دل بکنم ازت. تو اون 9 ماه فقط مال خودم بودی ولی الان....ولی راهی جز رفتن نداشتم بلند شدم اماده شدم برای دل خوشی  کمی ارایش کردم موهامو سشوار کشیدم  ساکشو برداشتیم اماده رفتن شدیم  طبقه پایین مامان جون رو صدا زدیم بعد منو از زیر قران مامان جون رد کرد مامان خودم هم زنگ زد و اونها هم رفتن بیمارستان ساعت 7:30 کارهای پذیرش رو انجام دادن  ولی من همش بغض داشتم خیلی می ترسیدم بعد از همه خداحافظ کردم .  رفتم بستری شدم ساعت 8:45 دقیقه بود که  صدام کردن با مامانم با اسانسور رفتم طبقه 4 که اتاق عمل بود دلم نمی خواست پامو بزارم داخل از ترس وحشت کرده بودم.با مامانم خداحافظی کردم و دوربین رو دادیم به پرستار تا از دنیا اومدنت فیلم بگیره. پرستار راهنماییم کرد رفتم تو یک اتاق دیگه  تا به حال اتاق عمل رو ندیده بودم برام جالب بود نمی دونم چطور بود که دیگه هیچ ترسی نداشتم خیلی راحت بودم فقط منتظر  دنیا اومدنت بودم رو تخت دراز کشیدم برام سوند رو زدن  بر خلاف تصورم اصلا درد نداشت  دکترم اومد بالای سرم باهام حرف زد همه چیز عالی پیش میرفت دکتر بیهوشی ام امپول بی حسی رو برام زد که اونم اصلا درد نداشت کم کم داشتم داغ میشدم پاهام دیگه هیچ حسی نداشت  منم از اول تا اخر  تو اتاق عمل فقط حرف میزدم خیلی پر حرفی کردم  دکتر بیهوشیم خیلی از من خوشش اومده بود می گفت که من خیلی خوش رو هستم اخه همش داشتم می خندیدم  که یکدفعه احساس کردم شکمم داره کش میاد دکترم گفت وای چه پسری ماشالله  توپولی هست مو هم داره کچل نیست.   از خوشحالی گریه ام گرفت.وقتی صدای گریه اش رو شنیدم اینگار دنیا رو به من دادن  بعد وقتی دیدمت اینگار بابایی رو دیدم به پرستار گفت این که باباشه .اصلا شبیه من نیست . 20دقیقه ای  تو ریکاوری بودم فقط لرز داشتم ولی حالم خیلی خوب بود اصلا نمی خواستم از اونجا در بیام به دکترم می گفت اینقدر به من خوش گذشته سال دیگه باز منو اینجا می بینید. ولی اونهایی که بیهوشی بودن وقتی داشتن به هوش میومدن خیلی حال بدی داشتن .وقتی اومدم تو بخش همه اونجا  بودن کلی تبریک گفتن. خلاصه استرسم بیهوده بود.استرسم از زایمان بدتر بود  هر کس منو میدید تعجب میکرد. فرداش مرخص شدم .

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان ساتیار
15 خرداد 91 12:30
هزار ماشالله رادوین جون.. تولدت مبارک.. خوش قدم باشی.. خیلی خیلی خوش اومدی.. ایشاالله همیشه سالم و عاقبت به خیر باشی..
سارا زارع
25 تیر 92 17:31
گلم خاطره تو خوندم .ولي باز استرس رو داشتي. انشاالله كه براي من هم به خوشي تموم شه


ممنون عزیزم نگران نباش . اره منم استرس داشتم ولی بی خودی استرس گرفتم چون همه چیز خوب پیش میره
انسیه
13 آذر 92 19:43
دنبال خاطره سوسک میگشتم که اینو خوندم...نشستم یه ربع گریه کردم آخه همش که پسرم تکون میخوره فکر میکنم بعدا دلم براش تنگ میشه